آسمان قلب من

ساده باشیم چون پرنده

یک وقت‌هایی یک اتفاقاتی می‌افتد که یک سیخونک حسابی به روح و روانت می‌زند!

ام‌شب از آن وقت‌ها بود و بیرون رفتن با "ت" هم از آن اتفاقات! نه حرفی زدیم و کار

خاصی انجام دادیم، نشستیم توی ماشین و آهنگ غمگین گوش دادیم و گریه کردیم!

همین!!!

همین‌طور که داشتم به مشکلات زندگی‌ام فکر می‌کردم یک‌هو دیدم من تحمل این

حجم از مسائل را ندارم، نمی‌توانم تا آخر عمرم بنشینم و هی غصه بخورم و به این

فکر کنم که چه‌طور می‌توانم بروم یک گوشه بنشینم و سرم را بگذارم و بمیرم! 

دیدم هیچ راهی به جز زندگی نیست! پس چه به‌تر که مثل قبل‌ترها همه این‎‌ها را

بگذارم روی دوش خدا بعد خودم بروم سراغ زندگی، خدا بماند و مشکلات من!

تصمیم گرفتم خیلی کارها را انجام ندهم...

می‌گذارم که خدا راه‌گشای من باشد...

 

نوشته شده در جمعه 10 مرداد1393ساعت 22:3 توسط حنا| |

این روزها یک چیز جدید در خودم کشف کردم؛ حسادت! آن‌هم از نوع زنانه‌اش!

عزیز دلم، این‌قدر این حسادت مرا قلقلک نده! یک وقت دیدی گل از گلش شکفت

و دیگر هم پژمرده نشد...

بیش میازار مرا...

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 مرداد1393ساعت 20:41 توسط حنا| |

آقای میم.الف در صفحه شخصی خود نوشته است:
"هر کسی لااقل یک بار قتلی را در ذهن خود انجام داده است!"

این جمله باعث شد به قتل‌های ذهنی خودم فکر کنم! آن موقع به نتیجه ای نرسیدم

ولی حالا می‌بینم من بارها و بارها خودم را کشته‌ام! هر بار که ناامید و درمانده شدم، 

هر بار که بی‌کسی به سراغم آمد، هر بار که از همه دنیا رنجیدم و گوشه‌ای کز کردم 

خودم را کشتم! نه کشتن الکی! بل‌که واقعا دست به خودکشی زده‌ام؛ گاهی با تیغ،

گاهی هم با قرص، ولی بیش‌تر خودکشی‌هایم با چاقو بوده! نمی‌دانم چرا! شاید برای

این‌که چاقو تراژدی مسئله را زیادتر می‌کند و اگر هم کسی پیدا بشود و مرا نجات دهد

از فرو بردن لوله‌های دراز توی مری و معده خبری نیست؛ با یک بانداژ ساده و یکی دو

واحد خون همه چیز برمی‌گردد سرجای اولش!

گاهی هم به این فکر می‌کنم که اگر مُردم چه کسانی از مرگ من ناراحت می‌شوند!

ولی راستش را بخواهید همیشه مسئله کشتن واقعی خودم را به زمانی دیگر انداخته‌ام!

شاید هنوز جراتش را ندارم! ولی دلیل اصلی این کار چیز  دیگری است، حالا بماند چی!

موضوع اصلی این است که بعد از کشتن ذهنی خودم و کمی کش‌مکش روحی و روانی

همه چیز برمی‌گردد سرجای اولش و انگار دوباره از نو به دنیا می‌آیم و ته تهش همیشه

خوش‌حالم از این‌که خودم را واقعا نکشته‌ام! و بعد قدر زندگی را بیش‌تر می‌دانم و از ریز

و درشت‌هایش بیش‌تر لذت می‌برم! و کسانی را که فکر می‌کردم از مرگ من ناراحت

می‌شوند را بیش‌تر از قبل دوست می‌دارم! و به خاطر آن‌ها هم که شده تصمیم می‌گیرم

به این زودی‌ها نمیرم!

نمی‌دانم شاید این یک بیماری روحی-روانی باشد و شاید روند طبیعی یک ذهن خسته

و ناامید در دنیای بی‌رحم ام‌روزی! ولی هرچه که هست برای من یک چرخه تکرارشونده

در دوران ناامیدی است. یک چرخه لازم برای بازگشت زندگی به جانم!

شما چی؟ تا حالا خودکشی کرده‌اید؟

 

نوشته شده در دوشنبه 6 مرداد1393ساعت 14:4 توسط حنا| |

هر چقدر هم بگوئی من آدم منطقی و خوبی هستم و به خودم اعتماد دارم 

و اصلا هم به هیچ‌کس و هیچ‌چیزی حسادت نمی‌کنم، باز هم یک وقت‌هایی،

یک‌چیزهایی آن لایه‌های زیرینِ احساساتِ کنترل‌شدۀ آدم را قلقلک می‌دهد

و حسادت آدم می‌آید بالا! آن‌قدر بالا که یک‌هو می‌بینی یک‌چیزی مثل توپ 

پینگ‌پنگ با جرم زیاد توی گلویت گیر کرده و یک چیز دیگر توی قلبت را هی سیخ

می‌زند! بعد هم انگار دو تا انگشت می‌آید جلوی صورتت و بی‌آن‌که بخواهی

گوشه لب‌هایت را می‌کشند پایین! 

هی می‌روی به گذشته و هی مرور می‌کنی آن اتفاق، حرف، تصویر یا خاطره را...

هی همه‌چیز را بالا و پایین می‌کنی ولی آخرش هم نمی‌دانی چرا آدمی که به

خودش اعتماد دارد و اصلا هم به هیچ‌چیز و هیچ‌کس حسادت نمی‌کند باید به

هم‌چین مسئله ساده‌ای حساسیت نشان دهد؟! 

 

* این نیز بگذرد؟ آیا؟

** دارم به این فکر می‌کنم که می‌توانم با این مسئله کنار بیایم یا نه!!!

 *** این‌طورها هم نیست که اصلا به هیچ‌چیز و هیچ‌کس حسادت نکنم‌ها!
       قبل‌ترها یکی دو مورد حسادت بی‌خطر در خودم کشف کرده‌ام!!! ;)

 

نوشته شده در یکشنبه 5 مرداد1393ساعت 16:35 توسط حنا| |

دلم تنگ شده و تنها درمانی که برایش سراغ دارم دیدار توست!

دیدن عکس‌هایت فقط آرام‌بخش است

مرا درمان کن!

 

* احــتـیـاجـــے بــهـ تـسـبـیـح نـیـسـتــــ !
دسـتــانَـــت را کـهــ بــمــن مــیـدهـــــے ..
بــــا انــگـشـتـانـتـــــــ ..
ذکرِ "دوســت داشـتــن" مـیــگـــویـــمـــ … 

نویسنده: ناشناس!

 

 

نوشته شده در دوشنبه 30 تیر1393ساعت 20:39 توسط حنا| |

من انتظار معجزه‌ای را می‌کشم که لب‌خند بنشاند بر لبان دخترکی بی‌گناه در سرزمینی 

که زنانش به جرم زن‌بودن، محکوم‌اند! محکوم به تهمت‌های ناروا، به سخنان زشت، 

به نگاه‌های آلوده، به مرگ...

من به انتظار لب‌خند خداوند نشسته‌ام تا شاید تقدس باورم زیر حکمی مردانه لِه نشود! 

باوری که هم‌واره گفته است "سر بی‌گناه بالای دار نمی‌رود"! 

به امید معجزکی نشسته‌ام؛ به انتظار معجزه آزادی دخترکی در همین حوالی...


نوشته شده در یکشنبه 17 فروردین1393ساعت 0:55 توسط حنا| |

سالی که گذشت چندان خوب نبود؛

بهارش پر بود از سرخوردگی و دوری!

تابستانش غم و بی‌تابی؛

پاییزش افسردگی

و زمستانش خستگی و درمانده‌گی!!!

آخرش هم با یک تجربه تلخ زهرش را ریخت!!

حالا اما؛ دارد می‌رود؛ با همین خاطرات بدی که برجا گذاشت!

و من یک‌سال دیگر زیستم و تجربه اندوختم...

قوی‌تر شدم و آماده برای سالی پر از نیکی و شادی...

نود و سه منتظر ماست؛ با شور و عشق و شادی و برکت...

نود و سه‌تان پر از عشق و نور :)

شاد باشید رفقا :)


نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1392ساعت 20:57 توسط حنا| |

"خاکِ مرا ولی باد باید ببرد؛ آزاد و رها، پیچان و رقصان!

باید مرا ببرد به سرزمین سرخ‌پوست‌ها، باید مرا از کنار پیچ و تاب دامن دخترکان کولی 

که زیر نور مهتاب و آتش شادمانه می‌رقصند عبور دهد؛ اقیانوس آرام را نشانم بدهد و 

همین‌طور که از کنار پرندگان مغرور آسمان می‌گذریم مرا به دست باران‌های استوایی 

بسپارد... 

خورشید که آمد و زمین خشک شد، دوباره روز از نو...

من و باد قصه‌ها خواهیم ساخت!!!"


این را در جواب استاد "کاف" نوشته‌م که توی صفحه شخصی‌ش تصویری از یک سفال 

سه بعدی زیبا گذاشته و عنوان کرده: 

"لوگویی سه‌بعدی نیست این؛

 سفالی‌ست که هنرمندانه طراحی و ساخته شده.

 اگر خیام بود می‌گفتمش چه‌قدر دوست دارم عاقبت، خاک گل چنین کوزه‌گر هنرمندی 

شوم!"


* چند ماه پیش طی یک پروسه لفظی استاد از من دل‌گیر شد... با وجود عذرخواهی

   و بعدترش چت و گفتمان هم‌چنان حس می‌کردم از من دل‌خور است!! 

   دو روز پیش با اجازه خودش زنگ زدم برای رفع کدورت؛ گفت که درباره‌اش حرف زده

   بودیم و مسئله‌ای نیست... با این حال حس می‌کنم چیزی بین ما از بین رفته!! شاید

   نوعی تغییر در نگاه استاد "کاف" نسبت به من به وجود آمده! 

   و من هنوز فکر می‌کنم چرا باید به تنهایی برای احقاق حق همه بچه‌ها بجنگم و 

   اساتیدم را بی‌آزارم و خودم را پیش چشم آنان خراب کنم در حالی که هیچ‌یک از 

   بچه‌ها ککشان هم نمی‌گزد و حتی از من متنفر هم هستند!!

   از وقتی این‌جا درس می‌خوانم باید برای همه چیز بجنگم! گاهی خسته می‌شوم!

   ولی از  پا نمی‌نشینم!! من یک سربازم! یک جنگ‌جو!! ;)


نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1392ساعت 2:32 توسط حنا| |

درخت خواب‌گاه سبز می‌شود کم‌کم... دل من هم...


* استاد "ضاد میم" معتقده شمالی‌ها آتیش‌پاره‌ن! 

این‌جوریه آیا؟ :)))


نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1392ساعت 10:44 توسط حنا| |

گفته بودم این روزها حسود شده‌ام؟ که به مرده‌ها حسادت می‌کنم؟!!

به سینا، به نسیم...

نگفته بودم؟!!!


نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1392ساعت 14:8 توسط حنا| |

Design By : Mihantheme