آسمان قلب من

ساده باشیم چون پرنده

ممنوعه می‌خواهد دلم...
ممنوعه‌ای به نام عشق! که برانَدَم از بهشت تنهایی و بنشانَدَم بر زمین با تو بودن‌ها؛ بر سرزمین نگاه‌های سبز و شیرین...
باغ دلم هوس کرده است سرخی سیب یک حادثه را...

 

نوشته شده در پنجشنبه 2 بهمن1393ساعت 17:55 توسط حنا| |

دی‌روز دلم را پیدا کردم؛ درون لانه کلاغی بالای یک درخت چنار در خیابانی خلوت

در بعد از ظهر ساکت پاییزی...

کلاغ تنها، دلم را برده بود! 

 

نوشته شده در دوشنبه 22 دی1393ساعت 13:15 توسط حنا| |

ای همه صاحبان تروآی دل

هش‌دارید که شهر دل را به بیگانگان نسپارید چرا که جز ویرانه‌ای نصیبتان نخواهد شد!

و بسیار مراقب اسب‌های چوبین فریب‌کار باشید چرا که با هزاران فریب و نیرنگ شما را اغوا

می‌کنند تا درهای باروی دل را بر آن‌ها بگشائید و در میدان شهر جای‌شان دهید.

سپس درست وقتی که در خواب‌های‌تان رویایی خوش می‌بینید این اسب فریبنده برمی‌خیزد،

 شهر دلتان را ویران می‌سازد و با تبرهای آتشین قلب‌تان را از هم می‌شکافد سپس هر پاره‌اش

را به سویی می‌افکند!

آن‌گاه شما می‌مانید و یک تروآی ویران و آهی از سوز دل...

 

نوشته شده در یکشنبه 7 دی1393ساعت 16:2 توسط حنا| |

سی‌سالگی را نمی‌توان وصف کرد؛ هم شادی دارد هم تفکر!

سی‌سالگی شبیه میوه‌ای است رسیده اما چیده نشده؛ باید دستانت را ببری

بالا، میوه را بچینی، خوب نگاهش کنی، از بویش سرمست شوی و بعد با لذت

تمام نوش‌جانش کنی؛ هر لحظه و هر ثانیه‌اش را زندگی کنی تا مبادا از کَفَت برود

این لحظه‌های عاشقی...

 

* باورنکردنی است این سن! آدم به خودش می‌گوید چه زود سی‌سال گذشت!

  یعنی سی‌سال زندگی کردم؟!

** سی‌سال یک عمر است! عمری که فردوسی پای شاه‌کارش گذاشت! 

 

نوشته شده در سه شنبه 4 آذر1393ساعت 21:5 توسط حنا| |

ما می‌توانستیم زیباترین دختران جهان باشیم؛ شادترینِ آن‌ها...

می‌توانستیم بهترین‌ها در ورزش باشیم...

می‌توانستیم بهترین شناگر یا موفق‌ترین رقصنده باشیم؛ چه بر روی صحنه چه بر روی یخ!

ما می‌خواستیم نعمت صدای زیبا را با دنیا شریک شویم...

می‌خواستیم با دست‌هامان دنیا را غرق آرامش کنیم...

با این‌که زیبایی‌مان را پوشاندند، هنوز زیبائیم!

مجبورمان کردند به جای هوای آزاد در سالن‌های پر از بوی عرق مردان ورزش کنیم ولی

باز هم بهترینیم!

در دورهمی‌های دخترانه‌مان می‌خوانیم و می‌رقصیم و می‌خندیم تا شادی را از یاد نبریم!

دست‌هایمان را به عشق می‎‌سپاریم تا دنیا بیش از این آشفته نباشد...

روحمان را سوزاندند؛ دستانمان را به روزمره‌گی زنجیر کردند ولی ما هنوز عشق می‌ورزیم،

هنوز شادیم...

این را هم تاب نیاوردند و حال نوبت جسم‌مان است!

صورتمان را می‎سوزانند تا "امر" کنند به معروفی که دیگر خواستنی نیست! سرمان را با

اعتراض گرم می‌کنند تا اعداممان کنند...

ولی ما هنوز هم عشق می‌ورزیم؛ از گورهامان گل می‌روید...

عشق در ما زندگی می‌کند...

ما دختران جاودانه‌ایم...

 

نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 19:33 توسط حنا| |

یکی از معجزه‌های خواهرها این است که راس ساعت 1 بعد از نیمه‌شب می‌آیند توی

اتاق آدم و شروع می‌کنند به پاک کردن لاک ناخن‌هایشان و زدن یک لاک دیگر روی آن‌ها

و طوری با اشتیاق این کار را انجام می‌دهند که آدم ته دلش به خودش می‌گوید گور بابای 

غم و غصه! دلم لاک زدن می‌خواهد و ته ته این پروسه می‌شود این‌که دوتایی می‌نشینید 

کنار هم و لاک‌های یک‌جور می‌زنید و همان نصف‌شبی از ناخن‌هایتان عکس می‌گیرید و

می‌خندید!

خواهرها را دست کم نگیرید! همیشه یک معجزه در آستین دارند!

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 مهر1393ساعت 17:43 توسط حنا| |

رابطه‌ مثل چای است؛ اولش داغ است، آن‌قدر که اگر مراقب نباشی دلت را می‌سوزاند...

بعد خنک می‌شود، اگر باز هم مراقبش نباشی سرد...

چای را نه باید سرد خورد و نه داغ، باید به دمایی بین این دو برسد که هم خوردنش

لذت‌بخش باشد و هم به بدن آسیبی نرساند.

چای‌ات که خنک شد می‌توانی با کمی آب‌جوش و کمی چای داغ از توی قوری آن را گرم

کنی، آن‌قدری که دوباره نوشیدنش فرح‌بخش باشد... ولی اگر سرد شد، باید بریزی دور

و دوباره از توی قوری برای خودت چای داغ جور کنی...

یک وقت‌هایی رابطه‌ها خنک می‌شوند و نیاز به شارژ دوباره دارند، با کمی محبت، با کمی

دوستت دارم، با اندکی لوس کردن یا سربه‌سر گذاشتن...

ولی وقتی رابطه‌ای سرد شد، باید آن را دور ریخت؟ خیر... قبل از هرچیز باید همه چیز را

فراموش کرد و از نو شروع کرد؛ فراموش نکنید که چای توی قوری هنوز داغ است و این یعنی

منبع محبت هنوز تمام نشده!

اگر رابطه‌ای هنوز ارزش ماندن دارد، برایش تلاش کنید، راه‌های تازه را جست‌وجو و امتحان

کنید، محبت خرج کنید، کمی منطقی باشید و صبر کنید...

کسی چه می‌داند؟ شاید قوری جادویی‌تان تا ابد چای را گرم نگه دارد...


نوشته شده در دوشنبه 7 مهر1393ساعت 21:4 توسط حنا| |

 شما مردها "دیداری" هستید و ما زن‌ها "شنیداری"؛ تاثیر حرف‌هایی که می‌شنویم 

صدها برابر از چیزهایی که می‌بینیم بیش‌تر است.

اگر روزی خانمی اصرار داشت از شما چیزی را بشنود که شما به زعم خودتان بارها با

عمل به او ثابت کرده‌اید، او را خنگ و قدرنشناس ندانید. او تنها به "شنیدن" آن چیز از

زبان خودتان نیاز دارد، این دقیقا همان امضایی است که شما پای نامه‌ای رسمی یا

اداری می‌زنید تا سندیت آن را به اثبات برسانید.

فراموش نکنید که تنها به یک امضا بسنده نکنید؛ باید بارها و بارها این‌کار را انجام دهید

تا هم امضایتان زیباتر شود و هم دل خانم قرص‌تر. 

* امضاهای جعلی هم دیر یا زود شناسایی می‌شود. ;)

نوشته شده در یکشنبه 6 مهر1393ساعت 17:34 توسط حنا| |

یک وقت‌هایی یک اتفاقاتی می‌افتد که یک سیخونک حسابی به روح و روانت می‌زند!

ام‌شب از آن وقت‌ها بود و بیرون رفتن با "ت" هم از آن اتفاقات! نه حرفی زدیم و کار

خاصی انجام دادیم، نشستیم توی ماشین و آهنگ غمگین گوش دادیم و گریه کردیم!

همین!!!

همین‌طور که داشتم به مشکلات زندگی‌ام فکر می‌کردم یک‌هو دیدم من تحمل این

حجم از مسائل را ندارم، نمی‌توانم تا آخر عمرم بنشینم و هی غصه بخورم و به این

فکر کنم که چه‌طور می‌توانم بروم یک گوشه بنشینم و سرم را بگذارم و بمیرم! 

دیدم هیچ راهی به جز زندگی نیست! پس چه به‌تر که مثل قبل‌ترها همه این‎‌ها را

بگذارم روی دوش خدا بعد خودم بروم سراغ زندگی، خدا بماند و مشکلات من!

تصمیم گرفتم خیلی کارها را انجام ندهم...

می‌گذارم که خدا راه‌گشای من باشد...

 

نوشته شده در جمعه 10 مرداد1393ساعت 22:3 توسط حنا| |

این روزها یک چیز جدید در خودم کشف کردم؛ حسادت! آن‌هم از نوع زنانه‌اش!

عزیز دلم، این‌قدر این حسادت مرا قلقلک نده! یک وقت دیدی گل از گلش شکفت

و دیگر هم پژمرده نشد...

بیش میازار مرا...

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 مرداد1393ساعت 20:41 توسط حنا| |

Design By : Mihantheme