آسمان قلب من

ساده باشیم چون پرنده

ژاک از اربابش سوال می‌کند هیچ توجه کرده است که فقرا ولو این‌که نان شب

نداشته باشند، همه سگ دارند؛ و آیا توجه کرده است این سگ‌ها که همه بلدند

دور بگردند، روی دوپا راه بروند، برقصند،  چیزی را که پرتاب می‌کنید برگردانند، به

خاطر شاه بالا بپرند، به خاطر ملکه بالا بپرند و خود را به مردن بزنند، بر اثر این

آموزش بدبخت‌ترین حیوانات شده‌اند؟

سپس ژاک از حرف‌هایش نتیجه می‌گیرد که هر انسانی می‌خواهد به دیگری

امرونهی کند و چون حیوانات از فقرا که سایر طبقات به آن‌ها دستور می‌دهند

در رده اجتماعی پایین‌تری قرار دارند، آن‌ها حیوانی نگه می‌دارند که بتوانند به

آن امرونهی کنند. و سپس می‌گوید: خب دیگر، هرکسی سگ کسی است،

زن سگ شوهر است، یا شوهر سگ زن است؛ فی‌فی سگ فلان خانم است

و هاپو سگ گدای گوشه خیابان.

 

"ژاک قضا و قدری و اربابش"

نوشته "دنی دیدرو"

ترجمه "مینو مشیری"

انتشارات "فرهنگ نشر نو"

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 18:35 توسط حنا| |

ما هم‌سایه‌های خیلی خوبی هستیم؛ سه سال تمام جیک‌جیک و سدمعبر

دخترکوچولوهای طبقه پایینی، وسطی و بالایی را در پارکینگ و راه‌پله در تمامی

ساعات شبانه روز به جز 12تا 9 صبح تحمل می‌کنیم ولی چیزی نمی‌گوئیم!

در عوض در یک اقدام انتحاری برای مهمانی مادرمان نصف‌شبی در دو ساعت 1 و 2

بعد از نیمه‌شب دو عدد کیک خوش‌مزه تدارک می‌بینیم و صدالبته که از هم‌زن‌برقی

پر سر و صدا نیز استفاده کرده‌ایم!

باشد که باقی هم‌سایگان پند گیرند و بدانند که صبرمان ته کشیده و این‌قدر این

جیک‌جیکوها را درست وسط ظهر نفرستند توی پارکینگ و بعد هی جیغ‌جیغ کنند تا

وروجک‌ها برگردند خانه!


* معلوم که نیست عصبانی‌م؟ هان؟ :)))

نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ فروردین۱۳۹۴ساعت 21:51 توسط حنا| |

خداوندا تو را مشکلاتم تنها می‌گذارم!
موفق باشی!

 

نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ فروردین۱۳۹۴ساعت 3:14 توسط حنا| |

نشسته بودیم کنار هم؛ منتظر بقیه... 

روبه روی مان آتش بازی بود؛ نورها به هوا پرت می شدند و هر تکه ستاره ای می شد  

و می درخشید، همه با شادی به ستاره ها خیره بودند...  

ستاره ای آن دورها می درخشید؛ کم نور و استوار... 

صدایش کردم، جوابم را داد... 

گفتمش این ها را می بینی؟  

گفت: بله! 

گفتم: این ستاره ها نزدیک اند و پرنور ولی عمرشان کوتاه است؛ ماندگار نیستند!  

آن ستاره را می بینی؟ آن جا؛ توی آسمان؛ و با انگشت نشانش دادم.

گفت: بله! 

گفتم آن یکی دور است و به ظاهر کم نور ولی واقعی است و ماندگار... 

لحظه ای به فکر فرو رفت... 

گمان کردم فهمید؛ ولی نفهمیده بود!  

نفهمیده بود... 

نفهمیده بود... 

 

* هرکسی مشغول کار خویشتن / من دلم درگیر با عاشق شدن! 

نوشته شده در جمعه ۲۴ بهمن۱۳۹۳ساعت 0:24 توسط حنا| |

ممنوعه می‌خواهد دلم...
ممنوعه‌ای به نام عشق! که برانَدَم از بهشت تنهایی و بنشانَدَم بر زمین با تو بودن‌ها؛ بر سرزمین نگاه‌های سبز و شیرین...
باغ دلم هوس کرده است سرخی سیب یک حادثه را...

 

نوشته شده در پنجشنبه ۲ بهمن۱۳۹۳ساعت 17:55 توسط حنا| |

دی‌روز دلم را پیدا کردم؛ درون لانه کلاغی بالای یک درخت چنار در خیابانی خلوت

در بعد از ظهر ساکت پاییزی...

کلاغ تنها، دلم را برده بود! 

 

نوشته شده در دوشنبه ۲۲ دی۱۳۹۳ساعت 13:15 توسط حنا| |

ای همه صاحبان تروآی دل

هش‌دارید که شهر دل را به بیگانگان نسپارید چرا که جز ویرانه‌ای نصیبتان نخواهد شد!

و بسیار مراقب اسب‌های چوبین فریب‌کار باشید چرا که با هزاران فریب و نیرنگ شما را اغوا

می‌کنند تا درهای باروی دل را بر آن‌ها بگشائید و در میدان شهر جای‌شان دهید.

سپس درست وقتی که در خواب‌های‌تان رویایی خوش می‌بینید این اسب فریبنده برمی‌خیزد،

 شهر دلتان را ویران می‌سازد و با تبرهای آتشین قلب‌تان را از هم می‌شکافد سپس هر پاره‌اش

را به سویی می‌افکند!

آن‌گاه شما می‌مانید و یک تروآی ویران و آهی از سوز دل...

 

نوشته شده در یکشنبه ۷ دی۱۳۹۳ساعت 16:2 توسط حنا| |

سی‌سالگی را نمی‌توان وصف کرد؛ هم شادی دارد هم تفکر!

سی‌سالگی شبیه میوه‌ای است رسیده اما چیده نشده؛ باید دستانت را ببری

بالا، میوه را بچینی، خوب نگاهش کنی، از بویش سرمست شوی و بعد با لذت

تمام نوش‌جانش کنی؛ هر لحظه و هر ثانیه‌اش را زندگی کنی تا مبادا از کَفَت برود

این لحظه‌های عاشقی...

 

* باورنکردنی است این سن! آدم به خودش می‌گوید چه زود سی‌سال گذشت!

  یعنی سی‌سال زندگی کردم؟!

** سی‌سال یک عمر است! عمری که فردوسی پای شاه‌کارش گذاشت! 

 

نوشته شده در سه شنبه ۴ آذر۱۳۹۳ساعت 21:5 توسط حنا| |

ما می‌توانستیم زیباترین دختران جهان باشیم؛ شادترینِ آن‌ها...

می‌توانستیم بهترین‌ها در ورزش باشیم...

می‌توانستیم بهترین شناگر یا موفق‌ترین رقصنده باشیم؛ چه بر روی صحنه چه بر روی یخ!

ما می‌خواستیم نعمت صدای زیبا را با دنیا شریک شویم...

می‌خواستیم با دست‌هامان دنیا را غرق آرامش کنیم...

با این‌که زیبایی‌مان را پوشاندند، هنوز زیبائیم!

مجبورمان کردند به جای هوای آزاد در سالن‌های پر از بوی عرق مردان ورزش کنیم ولی

باز هم بهترینیم!

در دورهمی‌های دخترانه‌مان می‌خوانیم و می‌رقصیم و می‌خندیم تا شادی را از یاد نبریم!

دست‌هایمان را به عشق می‎‌سپاریم تا دنیا بیش از این آشفته نباشد...

روحمان را سوزاندند؛ دستانمان را به روزمره‌گی زنجیر کردند ولی ما هنوز عشق می‌ورزیم،

هنوز شادیم...

این را هم تاب نیاوردند و حال نوبت جسم‌مان است!

صورتمان را می‎سوزانند تا "امر" کنند به معروفی که دیگر خواستنی نیست! سرمان را با

اعتراض گرم می‌کنند تا اعداممان کنند...

ولی ما هنوز هم عشق می‌ورزیم؛ از گورهامان گل می‌روید...

عشق در ما زندگی می‌کند...

ما دختران جاودانه‌ایم...

 

نوشته شده در شنبه ۳ آبان۱۳۹۳ساعت 19:33 توسط حنا| |

یکی از معجزه‌های خواهرها این است که راس ساعت 1 بعد از نیمه‌شب می‌آیند توی

اتاق آدم و شروع می‌کنند به پاک کردن لاک ناخن‌هایشان و زدن یک لاک دیگر روی آن‌ها

و طوری با اشتیاق این کار را انجام می‌دهند که آدم ته دلش به خودش می‌گوید گور بابای 

غم و غصه! دلم لاک زدن می‌خواهد و ته ته این پروسه می‌شود این‌که دوتایی می‌نشینید 

کنار هم و لاک‌های یک‌جور می‌زنید و همان نصف‌شبی از ناخن‌هایتان عکس می‌گیرید و

می‌خندید!

خواهرها را دست کم نگیرید! همیشه یک معجزه در آستین دارند!

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ مهر۱۳۹۳ساعت 17:43 توسط حنا| |

Design By : Mihantheme