آسمان قلب من

ساده باشیم چون پرنده

ما می‌توانستیم زیباترین دختران جهان باشیم؛ شادترینِ آن‌ها...

می‌توانستیم بهترین‌ها در ورزش باشیم...

می‌توانستیم بهترین شناگر یا موفق‌ترین رقصنده باشیم؛ چه بر روی صحنه چه بر روی یخ!

ما می‌خواستیم نعمت صدای زیبا را با دنیا شریک شویم...

می‌خواستیم با دست‌هامان دنیا را غرق آرامش کنیم...

با این‌که زیبایی‌مان را پوشاندند، هنوز زیبائیم!

مجبورمان کردند به جای هوای آزاد در سالن‌های پر از بوی عرق مردان ورزش کنیم ولی

باز هم بهترینیم!

در دورهمی‌های دخترانه‌مان می‌خوانیم و می‌رقصیم و می‌خندیم تا شادی را از یاد نبریم!

دست‌هایمان را به عشق می‎‌سپاریم تا دنیا بیش از این آشفته نباشد...

روحمان را سوزاندند؛ دستانمان را به روزمره‌گی زنجیر کردند ولی ما هنوز عشق می‌ورزیم،

هنوز شادیم...

این را هم تاب نیاوردند و حال نوبت جسم‌مان است!

صورتمان را می‎سوزانند تا "امر" کنند به معروفی که دیگر خواستنی نیست! سرمان را با

اعتراض گرم می‌کنند تا اعداممان کنند...

ولی ما هنوز هم عشق می‌ورزیم؛ از گورهامان گل می‌روید...

عشق در ما زندگی می‌کند...

ما دختران جاودانه‌ایم...

 

نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 19:33 توسط حنا| |

یکی از معجزه‌های خواهرها این است که راس ساعت 1 بعد از نیمه‌شب می‌آیند توی

اتاق آدم و شروع می‌کنند به پاک کردن لاک ناخن‌هایشان و زدن یک لاک دیگر روی آن‌ها

و طوری با اشتیاق این کار را انجام می‌دهند که آدم ته دلش به خودش می‌گوید گور بابای 

غم و غصه! دلم لاک زدن می‌خواهد و ته ته این پروسه می‌شود این‌که دوتایی می‌نشینید 

کنار هم و لاک‌های یک‌جور می‌زنید و همان نصف‌شبی از ناخن‌هایتان عکس می‌گیرید و

می‌خندید!

خواهرها را دست کم نگیرید! همیشه یک معجزه در آستین دارند!

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 مهر1393ساعت 17:43 توسط حنا| |

رابطه‌ مثل چای است؛ اولش داغ است، آن‌قدر که اگر مراقب نباشی دلت را می‌سوزاند...

بعد خنک می‌شود، اگر باز هم مراقبش نباشی سرد...

چای را نه باید سرد خورد و نه داغ، باید به دمایی بین این دو برسد که هم خوردنش

لذت‌بخش باشد و هم به بدن آسیبی نرساند.

چای‌ات که خنک شد می‌توانی با کمی آب‌جوش و کمی چای داغ از توی قوری آن را گرم

کنی، آن‌قدری که دوباره نوشیدنش فرح‌بخش باشد... ولی اگر سرد شد، باید بریزی دور

و دوباره از توی قوری برای خودت چای داغ جور کنی...

یک وقت‌هایی رابطه‌ها خنک می‌شوند و نیاز به شارژ دوباره دارند، با کمی محبت، با کمی

دوستت دارم، با اندکی لوس کردن یا سربه‌سر گذاشتن...

ولی وقتی رابطه‌ای سرد شد، باید آن را دور ریخت؟ خیر... قبل از هرچیز باید همه چیز را

فراموش کرد و از نو شروع کرد؛ فراموش نکنید که چای توی قوری هنوز داغ است و این یعنی

منبع محبت هنوز تمام نشده!

اگر رابطه‌ای هنوز ارزش ماندن دارد، برایش تلاش کنید، راه‌های تازه را جست‌وجو و امتحان

کنید، محبت خرج کنید، کمی منطقی باشید و صبر کنید...

کسی چه می‌داند؟ شاید قوری جادویی‌تان تا ابد چای را گرم نگه دارد...


نوشته شده در دوشنبه 7 مهر1393ساعت 21:4 توسط حنا| |

 شما مردها "دیداری" هستید و ما زن‌ها "شنیداری"؛ تاثیر حرف‌هایی که می‌شنویم 

صدها برابر از چیزهایی که می‌بینیم بیش‌تر است.

اگر روزی خانمی اصرار داشت از شما چیزی را بشنود که شما به زعم خودتان بارها با

عمل به او ثابت کرده‌اید، او را خنگ و قدرنشناس ندانید. او تنها به "شنیدن" آن چیز از

زبان خودتان نیاز دارد، این دقیقا همان امضایی است که شما پای نامه‌ای رسمی یا

اداری می‌زنید تا سندیت آن را به اثبات برسانید.

فراموش نکنید که تنها به یک امضا بسنده نکنید؛ باید بارها و بارها این‌کار را انجام دهید

تا هم امضایتان زیباتر شود و هم دل خانم قرص‌تر. 

* امضاهای جعلی هم دیر یا زود شناسایی می‌شود. ;)

نوشته شده در یکشنبه 6 مهر1393ساعت 17:34 توسط حنا| |

یک وقت‌هایی یک اتفاقاتی می‌افتد که یک سیخونک حسابی به روح و روانت می‌زند!

ام‌شب از آن وقت‌ها بود و بیرون رفتن با "ت" هم از آن اتفاقات! نه حرفی زدیم و کار

خاصی انجام دادیم، نشستیم توی ماشین و آهنگ غمگین گوش دادیم و گریه کردیم!

همین!!!

همین‌طور که داشتم به مشکلات زندگی‌ام فکر می‌کردم یک‌هو دیدم من تحمل این

حجم از مسائل را ندارم، نمی‌توانم تا آخر عمرم بنشینم و هی غصه بخورم و به این

فکر کنم که چه‌طور می‌توانم بروم یک گوشه بنشینم و سرم را بگذارم و بمیرم! 

دیدم هیچ راهی به جز زندگی نیست! پس چه به‌تر که مثل قبل‌ترها همه این‎‌ها را

بگذارم روی دوش خدا بعد خودم بروم سراغ زندگی، خدا بماند و مشکلات من!

تصمیم گرفتم خیلی کارها را انجام ندهم...

می‌گذارم که خدا راه‌گشای من باشد...

 

نوشته شده در جمعه 10 مرداد1393ساعت 22:3 توسط حنا| |

این روزها یک چیز جدید در خودم کشف کردم؛ حسادت! آن‌هم از نوع زنانه‌اش!

عزیز دلم، این‌قدر این حسادت مرا قلقلک نده! یک وقت دیدی گل از گلش شکفت

و دیگر هم پژمرده نشد...

بیش میازار مرا...

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 مرداد1393ساعت 20:41 توسط حنا| |

آقای میم.الف در صفحه شخصی خود نوشته است:
"هر کسی لااقل یک بار قتلی را در ذهن خود انجام داده است!"

این جمله باعث شد به قتل‌های ذهنی خودم فکر کنم! آن موقع به نتیجه ای نرسیدم

ولی حالا می‌بینم من بارها و بارها خودم را کشته‌ام! هر بار که ناامید و درمانده شدم، 

هر بار که بی‌کسی به سراغم آمد، هر بار که از همه دنیا رنجیدم و گوشه‌ای کز کردم 

خودم را کشتم! نه کشتن الکی! بل‌که واقعا دست به خودکشی زده‌ام؛ گاهی با تیغ،

گاهی هم با قرص، ولی بیش‌تر خودکشی‌هایم با چاقو بوده! نمی‌دانم چرا! شاید برای

این‌که چاقو تراژدی مسئله را زیادتر می‌کند و اگر هم کسی پیدا بشود و مرا نجات دهد

از فرو بردن لوله‌های دراز توی مری و معده خبری نیست؛ با یک بانداژ ساده و یکی دو

واحد خون همه چیز برمی‌گردد سرجای اولش!

گاهی هم به این فکر می‌کنم که اگر مُردم چه کسانی از مرگ من ناراحت می‌شوند!

ولی راستش را بخواهید همیشه مسئله کشتن واقعی خودم را به زمانی دیگر انداخته‌ام!

شاید هنوز جراتش را ندارم! ولی دلیل اصلی این کار چیز  دیگری است، حالا بماند چی!

موضوع اصلی این است که بعد از کشتن ذهنی خودم و کمی کش‌مکش روحی و روانی

همه چیز برمی‌گردد سرجای اولش و انگار دوباره از نو به دنیا می‌آیم و ته تهش همیشه

خوش‌حالم از این‌که خودم را واقعا نکشته‌ام! و بعد قدر زندگی را بیش‌تر می‌دانم و از ریز

و درشت‌هایش بیش‌تر لذت می‌برم! و کسانی را که فکر می‌کردم از مرگ من ناراحت

می‌شوند را بیش‌تر از قبل دوست می‌دارم! و به خاطر آن‌ها هم که شده تصمیم می‌گیرم

به این زودی‌ها نمیرم!

نمی‌دانم شاید این یک بیماری روحی-روانی باشد و شاید روند طبیعی یک ذهن خسته

و ناامید در دنیای بی‌رحم ام‌روزی! ولی هرچه که هست برای من یک چرخه تکرارشونده

در دوران ناامیدی است. یک چرخه لازم برای بازگشت زندگی به جانم!

شما چی؟ تا حالا خودکشی کرده‌اید؟

 

نوشته شده در دوشنبه 6 مرداد1393ساعت 14:4 توسط حنا| |

هر چقدر هم بگوئی من آدم منطقی و خوبی هستم و به خودم اعتماد دارم 

و اصلا هم به هیچ‌کس و هیچ‌چیزی حسادت نمی‌کنم، باز هم یک وقت‌هایی،

یک‌چیزهایی آن لایه‌های زیرینِ احساساتِ کنترل‌شدۀ آدم را قلقلک می‌دهد

و حسادت آدم می‌آید بالا! آن‌قدر بالا که یک‌هو می‌بینی یک‌چیزی مثل توپ 

پینگ‌پنگ با جرم زیاد توی گلویت گیر کرده و یک چیز دیگر توی قلبت را هی سیخ

می‌زند! بعد هم انگار دو تا انگشت می‌آید جلوی صورتت و بی‌آن‌که بخواهی

گوشه لب‌هایت را می‌کشند پایین! 

هی می‌روی به گذشته و هی مرور می‌کنی آن اتفاق، حرف، تصویر یا خاطره را...

هی همه‌چیز را بالا و پایین می‌کنی ولی آخرش هم نمی‌دانی چرا آدمی که به

خودش اعتماد دارد و اصلا هم به هیچ‌چیز و هیچ‌کس حسادت نمی‌کند باید به

هم‌چین مسئله ساده‌ای حساسیت نشان دهد؟! 

 

* این نیز بگذرد؟ آیا؟

** دارم به این فکر می‌کنم که می‌توانم با این مسئله کنار بیایم یا نه!!!

 *** این‌طورها هم نیست که اصلا به هیچ‌چیز و هیچ‌کس حسادت نکنم‌ها!
       قبل‌ترها یکی دو مورد حسادت بی‌خطر در خودم کشف کرده‌ام!!! ;)

 

نوشته شده در یکشنبه 5 مرداد1393ساعت 16:35 توسط حنا| |

دلم تنگ شده و تنها درمانی که برایش سراغ دارم دیدار توست!

دیدن عکس‌هایت فقط آرام‌بخش است

مرا درمان کن!

 

* احــتـیـاجـــے بــهـ تـسـبـیـح نـیـسـتــــ !
دسـتــانَـــت را کـهــ بــمــن مــیـدهـــــے ..
بــــا انــگـشـتـانـتـــــــ ..
ذکرِ "دوســت داشـتــن" مـیــگـــویـــمـــ … 

نویسنده: ناشناس!

 

 

نوشته شده در دوشنبه 30 تیر1393ساعت 20:39 توسط حنا| |

من انتظار معجزه‌ای را می‌کشم که لب‌خند بنشاند بر لبان دخترکی بی‌گناه در سرزمینی 

که زنانش به جرم زن‌بودن، محکوم‌اند! محکوم به تهمت‌های ناروا، به سخنان زشت، 

به نگاه‌های آلوده، به مرگ...

من به انتظار لب‌خند خداوند نشسته‌ام تا شاید تقدس باورم زیر حکمی مردانه لِه نشود! 

باوری که هم‌واره گفته است "سر بی‌گناه بالای دار نمی‌رود"! 

به امید معجزکی نشسته‌ام؛ به انتظار معجزه آزادی دخترکی در همین حوالی...


نوشته شده در یکشنبه 17 فروردین1393ساعت 0:55 توسط حنا| |

Design By : Mihantheme