X
تبلیغات
آسمان قلب من

آسمان قلب من

ساده باشیم چون پرنده

من انتظار معجزه‌ای را می‌کشم که لب‌خند بنشاند بر لبان دخترکی بی‌گناه در سرزمینی 

که زنانش به جرم زن‌بودن، محکوم‌اند! محکوم به تهمت‌های ناروا، به سخنان زشت، 

به نگاه‌های آلوده، به مرگ...

من به انتظار لب‌خند خداوند نشسته‌ام تا شاید تقدس باورم زیر حکمی مردانه لِه نشود! 

باوری که هم‌واره گفته است "سر بی‌گناه بالای دار نمی‌رود"! 

به امید معجزکی نشسته‌ام؛ به انتظار معجزه آزادی دخترکی در همین حوالی...


نوشته شده در یکشنبه 17 فروردین1393ساعت 0:55 توسط حنا| |

سالی که گذشت چندان خوب نبود؛

بهارش پر بود از سرخوردگی و دوری!

تابستانش غم و بی‌تابی؛

پاییزش افسردگی

و زمستانش خستگی و درمانده‌گی!!!

آخرش هم با یک تجربه تلخ زهرش را ریخت!!

حالا اما؛ دارد می‌رود؛ با همین خاطرات بدی که برجا گذاشت!

و من یک‌سال دیگر زیستم و تجربه اندوختم...

قوی‌تر شدم و آماده برای سالی پر از نیکی و شادی...

نود و سه منتظر ماست؛ با شور و عشق و شادی و برکت...

نود و سه‌تان پر از عشق و نور :)

شاد باشید رفقا :)


نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1392ساعت 20:57 توسط حنا| |

"خاکِ مرا ولی باد باید ببرد؛ آزاد و رها، پیچان و رقصان!

باید مرا ببرد به سرزمین سرخ‌پوست‌ها، باید مرا از کنار پیچ و تاب دامن دخترکان کولی 

که زیر نور مهتاب و آتش شادمانه می‌رقصند عبور دهد؛ اقیانوس آرام را نشانم بدهد و 

همین‌طور که از کنار پرندگان مغرور آسمان می‌گذریم مرا به دست باران‌های استوایی 

بسپارد... 

خورشید که آمد و زمین خشک شد، دوباره روز از نو...

من و باد قصه‌ها خواهیم ساخت!!!"


این را در جواب استاد "کاف" نوشته‌م که توی صفحه شخصی‌ش تصویری از یک سفال 

سه بعدی زیبا گذاشته و عنوان کرده: 

"لوگویی سه‌بعدی نیست این؛

 سفالی‌ست که هنرمندانه طراحی و ساخته شده.

 اگر خیام بود می‌گفتمش چه‌قدر دوست دارم عاقبت، خاک گل چنین کوزه‌گر هنرمندی 

شوم!"


* چند ماه پیش طی یک پروسه لفظی استاد از من دل‌گیر شد... با وجود عذرخواهی

   و بعدترش چت و گفتمان هم‌چنان حس می‌کردم از من دل‌خور است!! 

   دو روز پیش با اجازه خودش زنگ زدم برای رفع کدورت؛ گفت که درباره‌اش حرف زده

   بودیم و مسئله‌ای نیست... با این حال حس می‌کنم چیزی بین ما از بین رفته!! شاید

   نوعی تغییر در نگاه استاد "کاف" نسبت به من به وجود آمده! 

   و من هنوز فکر می‌کنم چرا باید به تنهایی برای احقاق حق همه بچه‌ها بجنگم و 

   اساتیدم را بی‌آزارم و خودم را پیش چشم آنان خراب کنم در حالی که هیچ‌یک از 

   بچه‌ها ککشان هم نمی‌گزد و حتی از من متنفر هم هستند!!

   از وقتی این‌جا درس می‌خوانم باید برای همه چیز بجنگم! گاهی خسته می‌شوم!

   ولی از  پا نمی‌نشینم!! من یک سربازم! یک جنگ‌جو!! ;)


نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1392ساعت 2:32 توسط حنا| |

درخت خواب‌گاه سبز می‌شود کم‌کم... دل من هم...


* استاد "ضاد میم" معتقده شمالی‌ها آتیش‌پاره‌ن! 

این‌جوریه آیا؟ :)))


نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1392ساعت 10:44 توسط حنا| |

گفته بودم این روزها حسود شده‌ام؟ که به مرده‌ها حسادت می‌کنم؟!!

به سینا، به نسیم...

نگفته بودم؟!!!


نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1392ساعت 14:8 توسط حنا| |

کلاس فرهنگ و ادب عامه:

استاد جیم: پری‌ها عمدتا مونث هستند و شخصیت خیر دارند، دیوها اکثرا مذکر 

و کم‌تر مونث هستند و عمدتا شخصیت شر دارند.

من: هیات پری‌ها به چه شکلیه؟

استاد جیم: شبیه دخترای خوش‌گل دانش‌کده هنر...

آی با کلاه: ورودی چه سالی استاد؟!! :))

استاد جیم: حالا وقتی خواستم درباره دیوها حرف بزنم بهت می‌گم!!! :))

کلاس: رو هوا!! :))))


* استاد جیم از آن دست اساتید مهربانی‌ست که شاگردی‌شان برای هرکسی

   افتخار است... 


* این مطلب رو لای جزوه‌هام نوشته بودم که بذارمش اینجا... بالاخره قسمت شد :))


نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1392ساعت 16:54 توسط حنا| |

پسر کوچک علی‌رضا نادری از میان ما رفت...

ام‌روز استاد "کاف" از مراسمش برایمان گفت... 

گفت که آقای نادری در مراسم پسرش سخن‌رانی کرد که همه را تکان داده!!!

گفت که هیچ از اتفاقی که افتاده سخن نگفت؛ گفت که میان سخنانش سوره

توحید را تفسیر کرده؛ گفت که "اَ" وقتی به اول کلمه‌ای اضافه می‌شود آن را 

متضاد می‌کند؛ و "اَحد" یعنی بی‌حد!!! یعنی بی‌نهایت!!!

فکر می‌کنم یک آدم چه‌قدر باید بزرگ باشد که از چنین ماجرایی، چنین درسی

بگیرد!!!

بزرگی آدم‌ها گاهی مرا به تعجب وامی‌دارد!!!


* حین حرف‌های استاد "کاف" با خودم فکر می‌کردم "کاش من جای او بودم!!!"


نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1392ساعت 18:56 توسط حنا| |

"وجود"، "بودن"؛ این که ما "هستیم"، می بینیم، می شنویم، لذت می بریم، رنج 

می کشیم، می خندیم و اشک می ریزیم! همه این ها از نعمت وجود است! 

معتقدم این اولین، بزگترین و بهترین نعمتی ست که به هر "موجود" بخشیده 

می شود!

بیست و اندی سال پیش، در چنین روزی خداوند این نعمت بزرگ را به من بخشید؛ برای 

آمدن به این جهان، برای بودن، وجود داشتن، لبخند زدن و حتی رنج کشیدن؛ برای زندگی 

کردن!

به گمانم این راه "وجود" را پایانی نباشد... باید بود و زیست! پس چه بهتر که با شادمانی 

بمانم و با لبخند زندگی کنم!


نوشته شده در دوشنبه 4 آذر1392ساعت 14:13 توسط حنا| |


این روزها خوبم! (گوش شیطون کر!)

بعد از یک دوره پاییززدگی دوباره سرپا شدم!

به مرز پوچی رسیده بودم؛ بگذریم...

مهم اینه که الان خوبم...


* یه سوال:

 به نظر شما بزرگ‎ترین نعمتی که خدا بهمون داده چیه؟ 

 خاموش‎ها روشن شن لطفا ;)


نوشته شده در شنبه 2 آذر1392ساعت 20:18 توسط حنا| |

اپیزود 1:

کلاس موسیقی؛ بعد از تمرین سلفژ؛

استاد "الف": بچه ها علنا الان چی کار کردیم؟!

عین: (آروم) ر..دیم استاد! :))

من: :)))


اپیزود 2:

کلاس فلسفه شرق؛ 

استاد "ب": ویشنو به صورت تجسدهای مختلف درمیاد؛ مثلا گاو! 

               مثلا خدا میشه گاو!!!

میم ر: (از ته کلاس) خخخخخخخخخ! 

من: پخخخخ :))))

بچه های تخس کلاس: :/

استاد"ب": بی تفاوت درحال ادامه دادن مطلب! :)))


اپیزود 3:

در حال رفتن به کلاس کارگردانی در معیت استاد "کاف":

استاد "کاف": چرا "عین" رو شوهر دادین؟ :))

من: دختر که رسید به بیست باید به حالش گریست! :v

میم سین: پس باید به حال همه این جمع حسابی گریه کرد!!

من: من که چهاده سال و خورده ای بیشتر ندارم! :)))


* امروز که "عین" و "شین" نبودن حس یک تک تیرانداز رو داشتم! 

   آخه ما سه تفنگداریم! :))))


** "عین" فردا صبح داره میاد و من شدیدا مشتاق دیدارشم :))


نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1392ساعت 0:21 توسط حنا| |

Design By : Mihantheme