تبليغاتX
آسمان قلب من

آسمان قلب من

ساده باشیم چون پرنده


زیبای من، ای سپید پابرجا؛ از آنجا که نشسته ای می بینی تاریخ را و صبوری

می کنی بر احوال مردمان...

هر صبح در مسیر روزانه ام قد علم می کنی و من تو را می نگرم که آرام و

با وقار نشسته ای و عشق می گیرم از سپیدی و معصومیت تو و می پاشم

این عشق را بر مردمان سرزمینم...

من به تو می بالم و مغرور می شوم از داشتنت ای عزیز مهربان...

آرزوی من این است که روزی بر دامان پر از شقایقت دراز بکشم، دستهایم را

زیر سرم بگذارم و خیره شوم بر پهنه آسمان لاجوردی؛ و تو عاشقانه مرا در

آغوشت جای دهی...

ای بزرگ مهربانم، تو را سنگ نمی دانم و هرگز ندانستم. تو را کوه پر غروری

می دانم که نشان غیرت مردمان این سرزمینی...

تو را می ستایم ای دماوند... تو را عاشقانه می ستایم مهربانم، عاشقانه...


                                 زمستان90


* نمی دانی چه حس شیرینی ست شنیدن صدای یک دوست... دوستی که

   هرگز ندیدی اش!

   با این که چند روزی گذشته ولی هنوزم میگم تولدت مبارک عزیز دلم :*

   به دنیای 27 ساله ها خوش اومدی آبجی مهناز خوشگلم :*


* یه توصیه خوب: همیشه لبخند بزن... حداقل به خاطر کسایی که دوسشون

   داری و دوست دارن ;)


نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 21:40 توسط حنا| |


دوست عزیزم آزی ، وقتی شنیدم که جواب آزمایشها نشان داده که مادرت سرطان

ریه از نوع بدخیم دارد خیلی ناراحت شدم. این تنها کاری ست که از دستهای ناتوانم

برمی آید..من و هر خواننده ی این متن دعا میکنیم که مراحل درمان مادر مهربانت به

خوبی طی شود و او سلامتیش را دوباره بدست آورد..


                               هر دعا ، اهدای یک سلول سالم


                   درخواست صمیمانه: لطفا این متن را عیناً و یا به سلیقه ی خود برای

                            مدت 7 روز بعنوانپست ثابت در بلاگ خود قرار دهید..


                         این زنجیره می تواند به معجزه تبدیل شود


  از وبلاگ :

اینجا؛ زنی تنهاست.../.


* خیلی اتفاقی بهش رسیدم! شاید معجزه ای شد... برای یک مادر...


نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 10:31 توسط حنا|


درخت ها، چه غریبند... تنهایند و پناهی جز زمین و آسمان ندارند...

اصلا برای همین است که می بالند؛ بزرگ می شوند و قد می کشند؛ 

برای رسیدن به پناهگاهشان...

شب که می شود، تنهاتر می شوند... غریبانه تر می خوابند...

کوچک که هستند، از هم دورند... غمگینند...

بزرگ که می شوند، شاخ و برگ که می گیند، پناه هم می شوند با آغوش باز،

در هم می تنند تا آرام گیرند...

درخت ها چه صبورانه غریبند...


* اینم پست پارسال مرتبط با امروز ;)


* وقتی میرم دانشگاه یه حس غریبی پیدا میکنم... حس تعلق داشتن و نداشتن!

   حس تعلیق!


نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 10:35 توسط حنا| |


یاد جمعه ها که می افتم، یاد تو که می افتم، یاد گریه هایت برای ندانم کاری های من!

یاد اشک هایت برای گناهان من! یاد غریبی و تنهایی تو...

یاد بی خیالی های خودم که می افتم؛ دلم یک جور غریبی می گیرد!

مرا ببخش که بهانه اشک هایت می شوم... مرا ببخش که با وجود کوچکی، گناهان بزرگی

دارم... مرا ببخش و باز هم به من نگاه کن... آن مهر را از من نگیر که بی آن تنها می شوم...

تلخ می شودم... هیچ می شوم با گناهانی به وزن همه عالم...

تنها نگاه تو امید بخشش من است ای بزرگوار...


* همه جا بوی بهار نارنج پیچیده... 


* وقتی موضوع پایان نامه ت راجع به جهان های موازی باشه، تقدیر و تشکرت غیر از این

   نمیتونه باشه!


نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 9:50 توسط حنا| |


دلم کمی خدا می خواهد، با عصاره شیرین لمس باورهای قدیمی...

دلم کمی آغوش می خواهد؛ لطیف و مهربان...

باور می خواهد؛ باور دوست داشتن... باوری که لق نشود هرگز!

دلم زیبایی میخواهد؛ بکر و ناب... در هر آنچه که می بینم، هرچه که تجربه می کنم...

دلم سکوت می خواهد، تلخ مثل چای و تاریک مثل غار...

خلوت می خواهد دلم در لابلای کوهستان های ژاپن!

عشق می خواهد در انتهای خیابانی خلوت در شهری کوچک در جنوب فرانسه!

نور می خواهد در سرزمینی همانند تبت!

و گرمی طلب می کند در قلب ستاره ای دور...

دلم تجربه می خواهد... تجربه ای برای باور هر آنچه که "هراس" نام دارد! که هراس،

خودِ خداست!*

دلم کمی "خدا" هوس کرده است!


* به تازگی دریافته ام که مرز شناخت خداوند گذار از ترس است! ترس وجود و عدم!

   برای تجربه خداوند می بایست هراس را تجربه کرد با عصاره تلخ و شیرین چای و عسل

   در حال پرش از صخره ای زیبا به مرکز رودخانه ای خروشان!


+ عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبه ست!

   چقدر غریبه شدی خدا...


* دلم یه روز آفتابی می خواد؛ کنار تو، روی ریلهای قطار... و قصه آدمها!


* نمی دانی چه حس شیرینی ست وقتی درخشش دوستت را در قابی جادویی می بینی....



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 23:2 توسط حنا| |


خیلی خوب شروع نشد! ولی امیدوارم خیلی خوب تموم بشه!!!


+ اینو دوست داشتم!


+ سال نوی همه مبارک :)


نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 17:3 توسط حنا| |

 

عاشق اینم که شبا وقتی از کار برمی گردم بپرم تو آخرین اتوبوس و صاف برم

بشینم روی صندلی ردیف دوم از سمت راست تو قسمت خانوما؛ همون صندلی

که روی چرخ اتوبوسه! اونوقت کوله پشتیمو بذارم روی پاهام و از پنجره اتوبوس

نگاه کنم به آدمایی که از توی پیاده رو رد میشن... فقط نگاه کنم... هی فکر کنم...

هی فکر کنم... فکرای الکی! همش هم بی نتیجه!

 

* نمی دانی چه حس شیرینی ست دلتنگی برای کودک یکی از مشتریانت... و همان

   فردایش ببینی او را... پسرک عروسکش را بدهد به دستت و یک پایش را نشان بدهد  

   و با لحن کودکانه و گونه هایی که چال می افتند بگوید "پا " و تو دلت غنج بزند و هی

   بچلانی اش!

 + آگهی مربوطه: جهت چلانده شدن کودکانتان به فروشگاه ما مراجعه کنید! :دی

 

* ضامن آهویی شدی که پناهی جز خداوند نداشت...

   کاش من نیز همچون بچه آهویی معصوم بودم بلکه گوشه چشمی به قلب من

   داشته باشی...

   ضامن هشتمین بی رقیبم / فرشته مشرقی غریبم

   سوی کبوتری که شد فراموش / میشه که وا کنی دوباره آغوش

 

* دلم میخواد ماجراجویی کنم! کارایی که تاحالا انجام ندادم! بذار این افتخار فقط تا

    ۲۷ سالگی برام بمونه! گرچه شاید اصلا افتخار هم نباشه!

 

* به طرز عجیبی سرما خوردم! صدامم در نمیاد از گلو درد! تقصیر خودمه! قرتی بازی

   درآوردم! امروز هم خونه نشینم!

   

* فک کنم باید تبریک بگم! نه؟

   اسکار گرفیتم خو :دی

  مبارکمون باشه ایشالا...

  

+ بیخودکی نیس که از برف خوشم میاد!ایناها

 

نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 12:50 توسط حنا| |

 

گفته بودم که تو این یکی دو ماه بیکاری تعداد تار موی سفیدم بیشتر شده؟

نگفته بودم؟ خوب حالا میگم!

گفته بودم که دوباره برگشتم مغازه آقای سین؟ نگفته بودم؟ خوب حالا میگم!

گفته بودم که هر روز بیست کیلومتر میرم و هر شب بیست کیلومتر رفته رو

برمی گردم؟ نگفته بودم؟ خوب حالا میگم!

گفته بودم که این همه خستگی می ارزه به اون آرامش ذهنی که دارم؟ نگفته

بودم؟  خوب حالا میگم!

گفته بودم که دلم برف میخواست و امشب برف بارید؟ نگفته بودم؟ خوب حالا

میگم!

گفته بودم هرموقع برف می باره فکر میکنم خدا خیلی منو دوست داره و وهم

ورم میداره که این دعای منه که مستجاب شده؟ نگفته بودم؟ خوب حالا میگم!

گفته بودم که حس میکنم ضد و نقیضم؟ نگفته بودم؟ خوب حالا میگم!

گفته بودم یه مدته نوشتنم درست و حسابی نمیاد؟ نگفته بودم؟ خوب حالا میگم!

گفته بودم یه عالمه حس شیرینو تجربه می کنم؟ نگفته بودم؟ خوب حالا میگم!

 

* نمی دانی چه حس شیرینی ست در یک شب برفی یک قرار یکهویی با دوست

   قدیمی ات بگذاری و با برفهای روی ماشین های مردم! برف بازی کنی!!!

  

* حس های شیرینی برام تازه شد... حس شیطنت های ۸ سال پیش...

   کارایی که خیلی وقت بود نکرده بودیم... شادی در خیابان!

* گفته بودم که عاشقتم؟ نگفته بودم؟ اینو دیگه گفته بودم!!! :دی :*

 

نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 22:38 توسط حنا| |

 

در جهت پرورش جرات و جسارت در وجود گرامی مان! ریسک!!!! نموده، به یک

عدد قرار ملاقات رفتیم و ۲۲ بهمن را در خاطراتمان نهادینه کردیم!

خیلی خوش گذشت. جای همه تان سبز :)

با تشکر از رفیق خوبمان :)

 

نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1390ساعت 19:20 توسط حنا| |



بهترینم؛ 

نیک می دانم که اکنون احتمال حضورت در کنار من کم رنگ ترین است، لیکن شک ندارم

که لااقل احتمالی هست! و تا زمانی که به بیشینه نرسد، به همان احتمال کم قانعم!

می توانم باقی مانده تابع موج تو را در آغوش بگیرم و آنرا به عنوان ودیعه در کنار قلب

خود نگاه دارم تا که بیایی!

پس زودتر بیا تا که رها کنم آن گوشه کم انرژی تابع موج حضورت را و بیاویزم بر گردنت

احتمال بیشینه حضور دستانم را!

شاهزاده من!

فقط کافیست کمی تابع موجت را به سمت احتمال حضور من بهنجار کنی... امواج انتظار

مرا دنبال کن تا به تپشهای قلبم برسی... 

زمان منتظر نمی ماند عزیزترین... گویا عجله دارد... پس درنگ نکن... من در نقطه ای دور

از فضا-زمان منتظر رسیدن توام!

انتظار گویا در انتهای سیاهچاله ای ست که زمان نمی داند! و من اسیر این سیاهچاله

بی نهایت تاریکم... ذرات وجودم تجزیه می شود در تاریکی این انتظار...

شتاب دارد این سیاهچال که مرا دور کند هردم از تو؛ یادت ولی با من است پیوسته...

قهرمان من...

تا موج یادم در خاطرت دچار نابهنجاری نشده بیا...

می ترسم آنجا که هستی، زمان یاد مرا از خاطرت برباید! یا شاید که تو هم در سیاهچال

انتظار من اسیری!؟

آه... کاش که این دو با هم یکی شوند و ما را به هم برسانند... آنجا که زمان از حرکت 

می ایستد و جز نور دو چشم تو روشنایی دیگر نیست!


* برای مخاطب خاصی که نمی شناسمش و نمی شناسدم! هنوز البته!!! ;)


* نمی دانی چه حس شیرینی ست وقتی مادر دوستت به تو می گوید: " من افتخار 

   می کنم که هدیه دوستی مثل شما داره! " 


* هنوز یاد نگرفته ام چگونه با لق شدن باورهای دوست داشته شدنم زندگی کنم!

   به گمانم هرگز یاد نگیرم!!!


* بهایی که برای رسیدن به رویاهایمان باید بپردازیم فقط 68 ثانیه است! 


* هی میگم من اینجا حروم شدم بگین نه!!! ایناهاش!


* شاید معجزه ای شد! شاید...

   

امروز یه جمله یاد گرفتم:

When you open your mind to impossibles, somtimes you find the truth.


نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 18:11 توسط حنا| |

Design By : Night Melody