تبليغاتX
آسمان قلب من

آسمان قلب من

ساده باشیم چون پرنده

 

حال این روزهای من پیچیده ست...

میان مرگ و زندگی یک دوستی مانده ام!

درگیر واقعیتهای زندگی ام...

می دوم در پی لقمه نانی که گرد حرام رویش ننشسته نباشد...

دلهره بازار دارم...

خسته ام...

می خندم...

خوشحالم...

می ترسم...

همه این احساسات متضاد شده اند زندگی این روزهای من!

 

* هوای هجرت دارم... این قفس تنگ است برای چون منی...

   تازه هوایش را کرده ام!

 

* حریف می طلبد... دل!!

 

* از آن احساسات گند است وقتی که از جایی می روی و غیر از یکی دوتا از بهترین

   دوستانت هیچ کس! واقعا هیچ کس سراغت را نمی گیرد!

    بهترین ها اینگونه بهترین می شوند برای آدمی!!!

 

* چه کسی باورش میشد که روزی سرنوشت من با کفش! گره بخورد!!!

   نکند که من سیندرلای زمانه ام؟ :دی

 

* یعنی بدبیاری از این بیشتر که بفهمی بازیگر محبوبت یکی دوساله ازدواج

   کرده؟ اَکِ هی بازم دیر رسیدم!!!

    :دی + :)))))))))) + :پی + آیکون قلقلک دادن ذهن دوست و آشنا!

 

نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 2:11 توسط حنا| |

 

اپیزود ۱:

آقای سین: (در حال مرتب کردن ویترین) این سیبیلوئه* رو چرا کسی نمی خره؟

من: طفلک تنها مونده اونجا!

آقای سین: الان یه جوری میذارمش که خوب دیده بشه!

من: میگه "سیبیلو تنها نشسته گریه میکنه زاری میکنه" (با آهنگ ملایم البته! :دی)

آقای سین: (با خنده) خانم سه نقطه همین امروز و فرداست که بیان من و تو رو ببرن

                تیمارستان!

من: (آیکون قهقهه + :دی)

 

* سیبیلو یک عدد کفش است که رویش مقداری خز دارد!

   (آقای سین اسمشو انتخاب کرده!:دی)

 * خانم سه نقطه هم منم دیگه! :دی

 

اپیزود ۲:

یکی از مشتریا در حال دیدن اجناس داخل مغازه و من در حال خوندن پیامک یکی از دوستان!

مشتری: (در حال رفتن) ممنونم خانم...

من: (رو به مشتری در حالی که دارم بلند بلند جواب پیامکو از قبل مرور می کنم!) باشه،

       چشم!!! (وقتی به خودم اومدم) خنده + :دی

آقای سین: چی شد؟

(ماجرا رو براش تعریف کردم)

آقای سین: (نیشخند)

نیم ساعت بعد!!!

من: (آیکون خنده!)

آقای سین: (نیشخند) خانم سه نقطه حالت خوبه؟!!!

من: (نیشخند + :دی)

 

اپیزود ۳:

(من + آقای سین + آقای سینِ پدر + پسر عموی آقای سین در حال حل جدول)

                                   "سوال یکی از شهرهای اسکاتلند"

آقای سین: هرکی بگه جایزه داره... (بعد از چند لحظه) ولاسکو!!!

من: گلاسکو! نه ولاسکو!

آقای سین: آره درسته... بابا بنویس!

(آقای سینِ پدر می نویسه جلاسکو)

آقای سین پسر عمو: (رو به آقای سینِ پدر) ج نه ک!

من: (آیکون قهقهه)

آقای سین: (آیکون قهقهه)

آقای سین پسر عمو: (نیشخند)

آقای سین پدر: (نیشخند)

 

* آقای سینِ پسرعمو مثل آقای سینِ پدر آذری هستن و "کاف" شون میزنه!

    خدائیش لهجه قشنگی دارن :)

 

اپیزود ۴:

(من و آقای سین در حال کل کل راجع به سن و سال!)

آقای سین: خانم سه نقطه شما دیگه هفتاد هشتادو رد کردین گمونم!

من: آقای سین درسته که شما هشتاد نود سالتونه و من فقط چهارده سالمه ولی

      هنوزم چند ماهی از شما بزرگترم! :دی

آقای سین: (نیشخند)

 

 

* برام جالبه :)

   این روزا هرکاری که اون فکر میکنه رو بدون اینکه بهم بگه انجام میدم!

   دلش برام تنگ میشه و به خودش میگه امشب بهش زنگ میزنم! اونوقت

   من پیشدستی می کنم و باهاش تماس می گیرم!

   پیش خودش میگه هوا امروز خیلی خوبه، کاش به حنا می گفتم بیاد پیشم!

   اونوقت من بهش زنگ می زنم که کجایی؟ دارم میام پیشت!

 

   میگم اونجا هنوز برام غریبه ست! آدماش انگار یه جوری ن!

   میگه به خاطر مهاجرته!

   میگم دلم میخواد برم امریکا! برم اونجا زندگی کنم!

   میگه منم چند وقته هوس کردم برم امریکا زندگی کنم!

 

   بعدش میشینیم و کلی حرف میزنیم با هم... یه بعد از ظهر خوب :)

 

* گاهی احساس پشیمونی می کنم؛ دلم میخواد برگردم به همون شهر! :(

 

* اوهوی عمو! در همیشه رو یه پاشنه نمی چرخه! ما صبرمون زیاده، شما بترس!

 

*گاهی حیوانات انسان ترند!

 

 * ادامه مطلبو با این عنوان بخونین " خانه ها حامل خاطراتند"

    شاید یه کمی طولانی باشه ولی به خوندنش می ارزه   ;)

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 17 دی1390ساعت 23:59 توسط حنا| |

 

کریسمس مبارک :)

اینم  کادوی شما... یه لحظه زیبا :))))))))

 

* اینم تقدیم به شاهزاده خودم! صرفا جهت یادآوری!!!

 

نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت 22:58 توسط حنا| |

 

هجرت کردیم؛ بالاخره از اون خونه جن زده اومدیم بیرون و دوباره برگشتیم شهر

خودمون... شهری که فقط ۲۰ کیلومتر از اون خونه فاصله داره ولی انگار اون سر

دنیاست...

با اینکه تو همین شهر دانشگاهو تموم کردم ولی بعد از ۱۲ سال تازه دارم حس

می کنم اینجا شهر خودمه! جایی که توش به دنیا اومدم و ۱۵ سال زندگی کردم!

و حالا بعد از ۱۲ سال اینجا دوباره خونه امن منه!

هنوز غریبه ست اینجا... هنوز احساس غربت دارم... شاید واسه همین حس

غریبانه س که دوست دارم بزنم بیرون و ساعتها خیابونا و کوچه پس کوچه هاشو

با پای پیاده گز کنم... برم تو اون کوچه های قدیمی که کلی خاطره ازشون دارم...

تلخ و شیرین...

فقط از یه چیز می ترسم! اونم اینکه مردم اینجا عوض شده باشن، دیگه مثل قبل

نباشن، مهربون و دوست داشتنی نباشن! تازه دو سه سالی بود که با مردم اون

یکی شهر کنار اومده بودم! دیگه غریبه نمی دیدمشون!

داستان داره؛ بماند چه داستانی!

 

* فقط یه هفته ست که دیگه سر کار نمیرم ولی همش دارم غر میزنم که شدم

   انگل جامعه! :دی

 

* نمی دانی چه حس شیرینی ست وقتی یک درخت تبریزی بزرگ جلوی پنجره

    اتاقت زندگی می کند! یک محوطه پر از درخت :)

 

* هنوزم احسان گوش می کنم؛ هنوزم عاشق اون صدای لعنتی ام! تازه دارم به

   آهنگ و تنظیم و شعر ترانه های قدیمی ش هم "درست" گوش می کنم! گوشام

   خیلی دقیق شدن! خدا به خیر بگذرونه! :دی 

 

* یه عالمه از ماجراهای "من و آقای سین" مونده که براتون تعریف نکردم! شاید

    هر از گاهی بازم براتون نوشتم  :)))))) 

 

* ببخشید که هنوز کمم... بی نتی ای می کشم که مپرس! :))))))))

 

* لازمه یادآوری کنم که ما یه وبلاگ گروهی به نام "یه شوهرم نداریم" داریم آیا؟ :دی

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 9 دی1390ساعت 18:55 توسط حنا| |


می ترسم...

اتفاقات جدیدی داره می افته...

اتفاقات خوب...

آرزوی ده دوازده ساله!

ولی من می ترسم... 

از آینده! از مردمی که انگار نمیشناسمشون! از این ریسک بزرگ!

فقط امیدوارم... به اینکه من اون حنای دوازده سال پیش نیستم! حتی حنای 6 ماه پیش 

هم نیستم! و بعد از حضور خونواده م این تنها چیزیه که بهم قوت قلب میده...

هممون امیدواریم که این نقطه شروع خوبی  باشه...

واسم دعا کنین... فقط همین...


* دوستان عزیز بدانید و آگاه باشید که من همچنان قصد ادامه تحصیل دارم! :دی


*  یه حس تلخ و شیرین! فقط همین!


* بوی رویا می آید:

   آذر: مثل اینکه جشن و مهمانی تمام شده است!! اما در آخرین روزی که خورشید

در نشانه شما حضور دارد می‌توانید موج شدیدی از انرژی را در خود احساس کنید.

شما وقتی می‌بینید که چگونه به موضوعی که ابتدا زیاد برایتان مهم نبوده علاقه مند

شده‌اید خودتان هم شگفت زده خواهید شد! اما همان طوری که رویاها و خیالات رشد

پیدا کرده و بزرگ می‌شوند، گرفتاری‌ها نیز شروع می‌شوند. حالا شما باید به طور کامل

با لزوم و اهمیت فکر کردن دوباره به کل زندگی خود مواجه شوید. برایتان خوب است که

روی رویاهای خود دوباره سرمایه گذاری کرده و بهترین کارهایی که در توانتان است را

انجام دهید تا آنها را زنده کنید.


اینو گذاشتم صرفا برای اینکه یادم بمونه! :)


نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 2:7 توسط حنا| |


تو لامصب ترین صدای دنیا رو داری! نمی دونی با آدم چیکار می کنی! صدات شاهکاره...

خدا حفظت کنه لعنتی!


* همه دلشوره م از اینه که عشق اندازه آهه 

                                                       تو جوری عاشقی کن که نفهمم عشق کوتاهه


 * نمی دانی چه حس شیرینی ست که وقتی مامان به مسافرت می رود بابا ظرفها را

     بشوید! :دی


* پر از حرفم، پر از احساس گفتن ها، پرم از ناخوشی و دلخوشی هایم!

   پر از خنده، پر از گریه، دلم یک دوست می خواهد ز جنس نور!


نوشته شده در جمعه 25 آذر1390ساعت 19:37 توسط حنا| |

 

امروز عاشورا بود و من حتی یادم نبود که هزار و چندصد سال پیش حماسه ای

آفریده شد...


خورشیدی غروب کرد و خورشیدی طلوع!


معجزه ای آفریده شد...


من دیگر یادم نمی آید که چه ها شد... یادم نمی آید که کدام انسان بزرگ برای

زنده نگهداشتن حقیقت گذشت از دار و ندارش!


یادم نمی آید که خدا چگونه تاب نگاه کردن داشت...


من فراموش کرده ام...


دقیقا سه سال و نیم است که فراموش کرده ام!


فرزندان این سرزمین را یاد نداده اند که تا پای جان بیاستند برای حق!

 

نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1390ساعت 16:23 توسط حنا| |

 

سه سال و صد و هشت روز! شوخی جالبی نیست!!!

حسابشان را دارم هنوز... حساب این صد و هشت روزهای عمرم را...

آنقدر دیر شدی که دیگر نمی خواهمت...

خسته ام از نرسیدن ها... از بازی زمانه...

 گفته بودم که شاید بهای داشتنت مرگ خواستنت باشد... خواستنت مُرد!

 گفته بودم نمی توانم از خواستنت دست بکشم... توانستم!

 

* نمی دانی چه حس شیرینی ست دیدار یک دوست... زنده شدن خاطرات...

   این اتفاق دوباره افتاد :دی

   حتی خوندن نظرات این پست هم واسم تجدید خاطره ست :دی

 

* عالم همه قطره اند و دریاست حسین / خوبان همه بنده اند و آقاست حسین

   ترسم که شفاعت کند از قاتل خویش / از بس که کرم دارد و آقاست حسین

 

نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 21:17 توسط حنا| |

 

بیست و شیش سالگی برای من پر بود از هیجان؛ حداقل شیش ماه آخرش!

تو بیست و شیش سالگی بود که از سر لجبازی با رویاهام، واقعیت ها رو دیدم

و طعم زندگی رو چشیدم...

بیست و شیش سالگی برای من مفهوم تجربه رو داره... تجربه دیدن هر روزه 

آدم ها؛ آدم های مختلف...

تجربه روبرو شدن با واقعیت های زندگی و شنیدن و دیدن تجربیات دیگران...

 

* نمی دانی چه حس شیرینی ست وقتی شوهر خواهرت از راه دور زنگ

   می زند و به نیت تو فال حافظ می گیرد...

   چه مستی ست ندانم که رو به ما آورد / که بود ساقی و این باده از کجا آورد

   تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر / که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد

 

* رمز ادامه مطلب فقط به دوستانی داده میشه که وبلاگ دارن و به طور مداوم

    به اینجا سر میزنن :)


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 4 آذر1390ساعت 19:4 توسط حنا| |


وقتی غرق می شوی در دنیای واقعی، وقتی در طول روز با آدم های زیادی سر و کار داشته

باشی، وقتی بخواهی در آن واحد هم به کارت برسی و هم به رویاهایت تحقق ببخشی،

وقتی آقای سینِ پدر* هر روز می نشیند و یک ریز برایت حرف می زند و تو نمی توانی در دقایق 

بی کاری ات حتی درس بخوانی!؛ وقتی، وقتی، وقتی... دیگر جایی هم برای نوشتن باقی

می ماند؟!!! چه توقعاتی!!! :دی :پی


* آقای سینِ پدر، بابای آقای سین می باشند که اتفاقا خیلی هم خوش صحبت هستند. جوک

   هم خیلی بلد می باشند حتی! :دی :پی


* نمی دانی چه حس شیرینی ست وقتی که آفتاب در بیاید! (آیکون خستگی از بارون!) :)


* همیشه وخت تایپ کردن یادم میره چیا میخواستم بنویسم! به جون خودم تا خرخره پر از

  حرفم! :))))))))


نوشته شده در دوشنبه 9 آبان1390ساعت 22:11 توسط حنا| |

Design By : Night Melody