|
|
|
|
|
امروز همه رو بخشیدم و از خدا خواستم که منو هم ببخشه.
همه ما اشتباه می کنیم. اشتباه می کنیم و عبرت می گیریم. امروز همه رو بخشیدم. تو رو هم بخشیدم. برای آخرین بار باز هم می بخشمت و فراموش می کنم که یه روزی همچین دوستی داشتم. یه زمانی افتخار می کردم به دوستی با تو. من فقط می خواستم که دوستت باشم، که دوستم باشی. نمی دونم پیش خودت چی فکر کردی که اون همه آزارم دادی. امروز پرونده دوستی با تو رو مختومه اعلام می کنم. قبلا هم گفتم، اگه کسی بخواد دوستیشو با من به هم بزنه به نظرش احترام میذارم و با کمال احترام از زندگیش میرم بیرون و همه چیو به خاطرات میسپرم. ولی معنیش این نیست که وقتی برگشت ازش استقبال نمی کنم. امروز همه رو بخشیدم، چون لیاقت آرامش رو دارم. امروز همه رو بخشیدم، خودم رو و تو رو و خیلی های دیگه رو ... خدا نگهدارت رفیق سابق * میدونی، گاهی بخشیدن آسونتر از فراموش کردنه. * گلایه هامو قبلا یه جای دیگه نوشتم.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 18:0 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز سالگرد گره خوردن نگاه من و تو بود. سالگرد همون یه صدم ثانیه!
چه زود گذشت... یک سال! سالگرد تلاقی نگاهمون تو بی نهایت مبارک * سکوت کردم تا رنگها حرف بزنند... * تو جزو اون دسته هستی که وقتی هستن هستن وقتی نیستن هم هستن *همیشه گفتم این منم که بهترین دوستای دنیا رو دارم. امیدوارم بهت ثابت شده باشه عزیز جان |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 12:15 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
*وقتی بغضت ترکید و گریه ت گرفت دست و پامو گم کردم. نتونستم کاری برات انجام بدم
که آرومت کنه اون موقع بود که فهمیدم چقدر تو دلداری دادنت ناتوانم! متاسفم عوضش تا می تونستم سعی کردم سوژه پیدا کنم تا بخندونمت و تقریبا موفق هم شدم وقتی گفتی روحیه ت بهتر شد خیلی خوشحال شدم. راستی میدونستی گریه اصلا بهت نمیاد؟ همیشه بخند *ضرب المثل "دوری و دوستی" در مورد من و تو صدق نمی کنه. واسه ما باید بگن "دوری و دوری"! از راه دور دوست دارم. هنوز تکی *همیشه اینطور نیست که باید به خاطر شخصیت پدر و مادرا به بچه هاشون احترام بذاریم ، گاهی هم باید به خاطر شخصیت بچه ها به پدر و مارشون احترام گذاشت! این وقتی به فکرم رسید که داشتم برات فاتحه می خوندم. تو اون خونه یاد بچگیام افتادم وقتی که دخترت خیلی دوسم داشت. هی روزگار... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 13:51 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
صدو هجده روز از صدو هشت روز اول گذشت!
روی هم دویست و بیست و شش روز! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 8 فروردین1388ساعت 10:59 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز سی ام اسفند سال کبیسه هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی
یه روز خاصه، به ویژه برای تو، تو که تصمیم خودتو عملی میکنی. اینکه زندگی و آیندتو با زندگی کسی که قراره بقیه عمرت همراهت باشه گره بزنی و مطمئنم این یه تصمیم کاملا عاقلانه ست که کم کم احساس قشنگت هم بهش اضافه شد. بهت افتخار میکنم گلم. سال نو، زندگی نو و عشق تر و تازه ت مبارک بهار بازم بیا عشقو بیارش بده هر یاری رو دست نگارش *بهار می آید سبز می رود طلایی بهار بهار چه اسم آشنایی صدات میاد اما خودت کجایی؟ *بهار اومد اما حس میکنم هنوز دلم جوونه نزده! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 14:13 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
تو آمدی. تو در باد آمدی. تو در باران آمدی. تو زیر نور ماه آمدی. تو در
آفتاب درخشان آمدی. آمدی اما من نبودم؛ من در خانه قلبم نبودم. خانه قلبم خالی ست. خانه قلبم تاریک و سرد است، سوت و کور است، تنهاست. به آدمهایی که آنجا رفت و آمد می کنند توجهی نکن. آنها سرخود می آیند و بی خبر می روند. اکنون من در سرزمینی دیگر انتظار تو را می کشم. جایی که آفتاب همیشه می تابد و نم نم باران همواره پوست تو را لمس می کند. سرزمین من؛ سرزمین بازیگوشی های من. اگر باز هم خواستی مرا ببینی کافیست پشت در قلبم چشم بگذاری، تابیست بشمری و دنبال من بگردی. اگر مرا نیافتی سراغم را از ابرها بگیر. همان ابری که شبیه قورباغه ای ست که از دست کودکی فرار میکند. او نشانی گندمزار را به تو خواهد داد. آنجا تک درختی را می بینی که همیشه پیکر مرا در آغوش می گرفت تا با هم به سرزمین رویاها سفر کنیم. شاخه ای از درخت بگیر و میوه ای بچین. میوه را بخور تا خستگی ات را فراموش کنی و از بازی لذت ببری. شاخه تو را راهنمایی می کند به سرزمین کودکی من، به گلستانی از پروانه ها! من در کنار یک گل ارکیده با یک تاج گل زیبا به انتظارت نشسته ام تا تو را به سـمت شاهزاده قصه های کودکی ام منصوب کنم! #به دلیل مسائل امنیتی از این به بعد ستاره های شما از فیلتر من عبور میکنه یعنی نظراتونو می خونم بعد اگه مشکلی نبود تائید میکنم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 11:18 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
متاسفم که کاخ رویاهاتو خراب کردم
منو ببخش اگه با واقع بینی دنیای زیبای تو رو و شاید دیدگاهت رو نسبت به خودم تغییر دادم شاید حق با تو باشه ولی همه چیز تو دنیا نسبیه حتی حقی که با توئه!! باید برای ساختن دوباره تلاش کرد فقط می خوام بدونی خاکم رو با تمام خوبی ها و بدی هاش دوست دارم و تمام تلاشمو میکنم تا خوب بسازمش و برای این کار نمیشه و نباید تو دنیای خیالی سیر کرد باید واقعیات رو دید باید قبولشون کرد و برای اصلاح اشتباهات تلاش کرد. برای این کار قبل از هرچیز باید از خودمون شروع کنیم دستاتو بده به دست من تو نا امیدی فردا رو چه دیدی؟!! بیا با هم دیگه بریم به یک فصل جدیدی فردا رو چه دیدی؟!! *چیزای زیادی نوشته بودم ترجیح دادم اینجا نذارمشون نمی خوام چیزی رو توجیه کنم
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 15:28 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا، تو برای تنهایی ات مرا آفریدی تا دوست تو باشم و تنهایت نگذارم؛
تا همه زیبایی ها و خوبی ها را با من قسمت کنی. ولی من طغیان کردم تا دنیایی دیگر را تجربه کنم و تو با وجود اینکه میدانستی باز هم تنها می شوی، مرا به این دنیا فرستادی بی قید و شرط ! تنها از من خواستی که که فراموشت نکنم و خوب بمانم! تو به من قدرت دادی؛ قدرت معجزه کردن تا به خودم متکی باشم و با نیروی عشق و اراده معجزه کنم. تو تمام زیبایی ها را درون من گذاشتی تا هر وقت که دنیای اطرافم تیره و تار شد، با نگاهی به آینه زیبایی را بیابم. تو همه خودت را در وجود من قرار دادی تا هر گاه که دلم برایت تنگ شد، با نگاهی به درونم تو را بیابم و آرام بگیرم. من همیشه وجود تو را از یاد میبرم ولی تو هرگز به روی خودت نمی آوری و با کمک های بی دریغت در سخت ترین شرایط وجودت را به من یادآوری می کنی! من هرگز خوب نبودم و تو همیشه به من خوبی کردی تا خوب بودن را از تو بیاموزم.
خدایا، من نه دوست مهربانی برای تو هستم و نه شاگرد خوبی ولی از تو انتظار دارم که بهترین دوست من باشی و مهربانترین آموزگارم! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت 10:18 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
دنیا: جایی که هرگز از شرش خلاصی نمی یابی. جایی که هیچوقت
آرامش مطلق را به تو ارزانی نخواهد کرد. زندگی: آزمایشی برای سنجش میزان شجاعت تو! شجاعت میان ماندن و رفتن! شجاع باش و اطمینان داشته باش که همواره سختی ها کنار میروند. همیشه راهی هست. نوری هست. امیدی هست. صبر کن. آرام باش. دعا کن. گاهی باید دست از تلاش برداری، آرام بنشینی و تنها نگاه کنی. نگاه کن که چگونه خداوند تو را در آغوش می گیرد و با خود می برد. اینجاست که در اوج سختی ها، آرامش داری. تنها در همین لحظه، همین جا، جایی که هیچ جایی نیست. زمانی که وجود ندارد! نه آغاز است نه پایان... *تقدیم به دوستم امید و کشورش و مردمش به امید روزی که در امنیت زندگی کنند و خودشون آینده کشورشون رو بسازن
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت 16:23 توسط حنا
|
|
||
|
|
|
|
|
*طفلی دخترک فقط سه سال و نیمشه. همخونمه ولی تا حالا ندیدمش.
اما براش دعا می کنم. تو هم دعا کن واسش. بقیه اش دست خداست. **گاهی به اون چند ثانیه ای فکر می کنم که نبودم، تاریکی، سکوت، گمونم مردن همین شکلیه تاریکی تو رو با خودش می بره، سکوت تو رو بغل میکنه، آرامش، آرامش، آرامش و خواب وقتی بیدار میشی همه دورت جمع شدن، تازه می فهمی که از هوش رفته بودی! ***خاک سرده خیلی سرد
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت 15:0 توسط حنا
|
|
||